06/07/2014
"در هر صورت"
می شد اتفاق بیفتد.
بایست اتفاق می افتاد.
زودتر اتفاق افتاد. دیرتر.
نزدیک تر. دورتر.
زنده ماندی به خاطرِ این که اولین نفر بودی.
زنده ماندی به خاطرِ این که آخرین نفر بودی.
به خاطر این که تنها بودی. به خاطر آدم ها.
به خاطر این که چپ رفتی. به خاطر این که راست رفتی.
به خاطر این که باران گرفت. به خاطر این که سایه شد.
به خاط این که آفتاب شد.
شانس آوردی-که آنجا جنگلی بود.
شانس آوردی-که آنجا درختی نبود.
شانس آوردی-که یک شن کِش، یک قلاب، یک تیرچه، یک بیل، یک چارچوبِ در، یک چرخش، یک نیم ساعت، یک لحظه...
شانس آوردی-که درست همان موقع اَلواری تویِ آب شناور بود.
رویِ همین اصل، به خاطر این که، با وجود این که، به رَغم این که.
راستی چه می شد اگر دستی، پایی
به قاعده یک سانت، به قاعده یک تار مو
آن طرف تر از یک اتفاقِ شوم؟
خُب حالا که اینجایی! هنوز حیران آن گریختنی، در رفتنی
آن رَستَنی
آن تعویقِ مرگی؟
یک سوراخ تویِ تور جُستی و جَستی؟
گوش کن!
ببین قلبَت چطور توی سینه ام می زند.
(تو مشغولِ مُردن ات بودی/ ویسوا وا شیمبورسکا)